![]() |
|
بوسه برعكست زنم ترسم كه قابش بشكند
قاب عكس توست اما شيشه عمر من است بوسه بر مويت زنم ترسم كه تارش بشكند تار موي توست اما ريشه عمر من است سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي ! اگر روزي تهديدت كردند ، بدان در برابرت ناتوانند ! اگر روزي خيانت ديدي ، بدان قيمتت بالاست ! اگر روزي تركت كردند ، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد .
2
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 2:20 توسط من تنها |
حلقه دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است همه گفتند :مبارک باشد دخترک گفت :دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزها یی که به امید وفای شوهر به هدر رفته،هدر زن پریشان شد ونالید که وای وای،این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است فروغ فرخزاد
2
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:29 توسط من تنها |
سوختن وساختن می دونی قشنگی راه رفتن زیر بارون چیه؟......................اینه که هیچ
کس نمی تونه اشکها تو زیر بارون ببینه
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:45 توسط من تنها |
قا یق شکسته
دور شدم از تو دلم شور زد
ساز دلم نغمه ناجور زد در شب من پلک تو چون پنجره باز شد و چشم مرا نور زد آرش عشق تو به قلب هدف تير از آن فاصله دور زد مطرب دل روي چو ماه تو ديد شور رها کرد و به ماهور زد شوق اناالحق ز دلم سر کشيد شعله به خاکستر منصور زد ميل تماشاي تو در من شکفت بار دگر صاعقه بر طور زد آه از آن چشم که با يک نظر بال و پرم را گره کور زد ![]() قايقي شكسته ام
به ياد آور مرا در ميان صخره هاي غم تنهايي در ميان سكوت مرغابيان تن فرسوده ام در انتظار توست بادبانهاي اين قايق شكسته را بحركت در آور يادكن از من بادبانهايم تنها اميدم براي زندگيست
کاش قلبم درد تنهايی نداشت .. چهره ام هرگز پريشانی نداشت .. برگ های آخر تقويم عشق .. حرفی از يک روز بارانی نداشت .. کاش می شد راه سرد عشق ... را بی خطر پيمود و قربانی نداشت
و ای باران ! باران ! شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ! &&& وقتی که بی دردی درد تمام دنیاست در فصل عادتها عاشق همیشه تنهاست ...
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:53 توسط من تنها |
جرم عشق
تو را به دادگاه خواهند کشید ....شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما اثر انگشتت را... روی قلبی شکسته یافته اند !!!!
... و ...هرگاه زير پايت خش خش برگها ...هرگاه در ميان ...براي يكبار در ...نه به زبان ...بلكه از ته
2
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 21:54 توسط من تنها |
![]() تو یعنی نگین الماس، تو یعنی بلوغ احساس تو تجسم بهاری توی قحطییه گل یاس تو یعنی گل و جوانه، تو یعنی شعر و ترانه تو صدای گریه هامی تو شبای بی بهانه تو یعنی گرمی دستات، تو یعنی هرم نفسهات تو ترنم بهاری با طلوع رنگ چشمات تو یعنی چشمای روشن، تو یعنی حادثه من تو ستاره درخشان توی غربت شب من تو یعنی قطره دریا، تو یعنی امید فردا تو یعنی خاطره من تو شب بلند یلدا تو یعنی ترانه بی تو، تو یعنی شبانه بی تو تو یعنی هجوم غصه تو شبای سرد بی تو
2
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 21:24 توسط من تنها |
سخن عشق
قد می کشم و اسمان ها را پشت سر می گذارم . نفسهای خدا را دانه دانه می شمارم و شاعر می شوم . با ستاره ای که هزار سال عاشق بوده به زمین برمی گردم . دریا را با اسمان می امیزم و کمی در باغچه می ریزم تا گلها همه رنگ و بوی تورا بگیرند . چه خوب است با تو حرف زدن و سطرهای نانوشته ی زندگی را خواندن . چه خوب است با تو به ابرها و دره های مه الود سفر کردن و مرطوب شدن . دلم می خواهد انقدر شاداب بمانم که روی انگشت هایم گل سرخ بروید . دلم می خواهد وقتی از پرواز می گویم هیچ پرنده ای زخمی نباشد و روزی که شعر صبح را در دفتر مشق کودکان می نویسم ، چشمها بیدار باشند .چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پیچ جاده ها گذشتن . دلم می خواهد روی برگ درختان یادگاری بنویسم و به همه بگویم انچنان تو را دوست دارم که مجنون ، لیلی را و فرهاد ، شیرین را . چه خوب است خاطرات دیرین را با دستهای تو ورق زدن و در میان کویر فراموشی گل گفتن و گل شنیدن . دلم می خواهد در کنارم بودی تا نفسهای تو را دانه دانه بشمارم و اخرین سروده هایم را برایت بخوانم . برای عشقم که بند بند وجودم به وجود او وصل است نمیدونم چرا تا ستاره ای میخواد بیاد___________________ توشب سیاه من طلوع کنه _______________________ دست بی رحم زمونه باز میخواد________________ زندگیمو مثل شبا سیاه کنه__________________ حالا من موندمو یه آسمون بی ستاره_________ چیک چیک بارون اشکهام تو رو یادم میاره_______ دیگه تنهائی من مشقهای هرشبم شده__ میدونم از عشق تو تنهائیی سهم من شده_____ وقتی رفتی چشامو دادم به دست پنجره_________ گفتم چشم به راه باشه تا اومدی خبر بده__________ رو تن پنجره خیسه خوندم با اشکهاش مینویسه________ اون دیگه بر نمیگرده رفته واثه همیشه
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:6 توسط من تنها |
اشکی که چون سرچشمه ی ان قلب لبریز از محبت می باشد و تو تنها کسی هستی که بر قلبم اشیان کردی پس اشیان خود را ترک نکن
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 16:3 توسط من تنها |
|
طراح قالب |